روزهای رنگارنگ سبحان
سلام قلب من 
این روزا از شیطنتهات هرچی بگم کم گفتم . پاهام درد گرفت بس که دور تا دور خونه دنبالت دویدم که لباس تنت کنم جونم در میره تا حاضرت کنم و بریم بیرون . مکافاتی دارم باهات وقتی می برمت دستشویی و بعدش میخوام شلوارت رو پات کنم یعنی نفسم بند میاد بس که دنبالت می دوئم .
تو همه کارا دخالت میکنی از کارهای مهندسی گرفته تا آشپزی و خونه داری جدیدا هم دوره پوشک کردن عروسکهات رو زیر نظر مامانی میگذرونی .
بعضی اوقات با قلدری حرف میزنی که بیا به دیدن وقتی چیزی ازم میخوای میگی بده و وقتی حواسم نیست میگی بهت میگم بده فهمیدی !!!!!
مربی مهدت عوض شده و شما رو بردن تو کلاس 3 تا 4 ساله ها اولها یکم اذیت میکردی و نمی رفتی چون به مینا جون عادت داشتی اما حالا اون قدر با شادی جون انس گرفتی که نگو . اسم مربی جدیدت شادی جونه که خیلی دوستش داری . این کار یه مزیت خوبی داشت اونم این بود که سطح چیزهایی که باید یاد بگیرین بالاتر رفته و شما هم پا به پای اونا پیش میری آفرین پسر زرنگم .
و اما شعرهایی که جدید یاد گرفتی
پاییزه پاییزه برگ از درخت میریزه
هوا شده کمی سرد زمین پر از برگ زرد
ابرهای پاره پاره دارن میان سواره
سوار اسب بادن وای که چقدر زیادن
تو کوچه و تو باغا منتظرن کلاغا
میخوان که بارون بیاد برف فراوون بیاد

چند فصل داریم ؟ چهار فصل
فصل اول بهاره
گل و شکوفه داره
فصل دوم تابستون
میوه داره فراوون
فصل سوم پاییزه
برگ از درخت میریزه
فصل چهارم زمستون
هم برف داره هم بارون

دستامونو میبریم بالا
با هم دیگه میخونیم دعا
دعا واسه مامان و بابا
دعا واسه ما بچه ها
خدا که ما رو دوست داره
دعامونم قبول داره

و بالوالدین احسانا : به پدر و مادر خود نیکی کنید
علاوه بر اینها صلوات فرستادن رو هم یاد گرفتی . مامان جون قصه کدو قلقله زن رو برات گفته تو هم مو به مو یاد گرفتی و با همون لحن مامان جون واسه من تعریف میکنی . بابایی هم بهت شعر مامان خوبم رو یاد داده و همیشه برام میخونی مامان خوبی دارم خیلی دوسش میدارم و اونوقته که من برات میمیرم نفسم .
به شدت زبون باز شدی ما رو چاخان میکنی مثلا وقتی چیزی بهت نمیدم گردنت رو کج میکنی چشات رو ریز میکنی و لبخند میزنی و میگی مامان جون اکم (یکم)بده اونوقته که میخوام گازت بگیرم .
خدا رو شکر کمتر بچه ها رو میزنی و مربی ات هم ازت راضیه اما بعضی اوقات اینقدر هوش به بازی میشی که یادت میره جیشت رو بگی و خراب کاری میکنی و اونوقت که من بهت میگم الان زندانت میکنم شما راه اتاق رو پیش میگیری و میگی من میرم زندان و در رو از رو خودت می بندی و بعد 5 دقیقه میگی مامان جون ببشید (ببخشید).
واسه خودت لباس انتخاب میکنی و هرچیزی رو نمی پوشی خیلی کلاست رفته بالا !!!!!
یه سره تو خونه در حال جنب و جوشی یه لحظه نمیشینی بطوریکه من و بابایی از دستت کلافه میشیم .
نفسم دوستت دارم نمیگم دنیا چون وسعت عشق من بیشتره دوستت دارم اونقدری که در هیچ تصوری نمی گنجه شرمنده ام که بعضی اوقات به خاطر کارهات دعوات میکنم اما اینو بدون که اگه الان دعوات نکنم فردا روز نمی تونم از پست بر بیام دعواهام هم واسه خوبی خودته باور کن 


روزهای رنگارنگ سبحان
